امروز دلم ميخواهد از چيزي بنويسيم كه هر لحظه با فكر كردن به آن احساس ميكنم بايد كه اين رژيم را سرنگون كرد و عزم براي فعاليت بيشترميشود.
حالا ميخواهم نظر شما خواننده عزيز را به اين داستان واقعي كه خودم شاهد صحنه اش بودم جلب كنم اينها فقط گوشه اي از اين دريا پر ازخوني است كه خميني و الان هم خامنه اي برپا كردند..، باشد كه انتقام آنها را بگيريم .....
حول و حوش ساعت 1130 بود خاموشي زده بودند و اكثر نفرات خوابيده بودند ، درب اتاق توسط چند زن پاسدار بازشد و يك دختر كه پاهايش تا ساق پا باند پيچي شده بود به داخل اتاق انداختند ،يك لامپ بزرگ بالاي درب روشن بود كه بچه ها به طنز نورافكن خواب، بجاي چراغ خواب ميگفتند
حتي جا نبود كه تا جلوي درب رد بشم و خودم را به او رساندم ، به آرامي گفت همينجا مينشينم تا بچه ها بيدارنشوند ، جلوي درب نشست .چند نفركه بيداربودند براي كمك به اوآمدند ،رفتم كمي آب قند تنها دارايي كه در سلول داشتيم آوردم ،به پاي اوكه نگاه كردم انگشت كوچكش آش و لاش بود و استخوانش ديده ميشد ، عليرغم وضعيتش لبخند فاتحانه و مليحي داشت چشمانش درشت مثل آهو بود يك پتو را چند لايه كرديم و زير پاهايش گذاشتيم و با جابجا كردن نفرات برايش كنار ديوار جا باز كرديم تا درازبكشد ، منكه اسم او را نميدانستم او را آهو صدا كردم .
كاش ميديدنش مثل آهو زيبا و آرام و دوست داشتني بود ، حدودا 18 سال داشت . از اينكه هيچكاري براي التيام دردش نميتوانستيم بكنيم . فقط با نگاهمان و با ماساژ شانه هايش و اينكه بيدار بمانيم احساس ميكرديم كمي ازدرش ميكاهيم يا شريك ميشويم . نميدانم فقط يك احساس مشترك وجداني ،انساني ومجاهدي بود كه دركنارش داشتم
صبح كه شد ،فكر نميكردم با آن وضعيت مجددا براي بازجويي صدايش كنند ، چون امكان راه رفتن نداشت و باندهايش پر از خون بود
براي سرويس رفتن چهاردست و پا ترددميكرد اما صبح مجددا براي بازجويي صدايش كردند ، خودش ميدانست كه اعدامي است او هوادار سازمان مجاهدين خلق ايران بود ، و حاضر به همكاري با پاسداران جنايت كار و خيانت به آرمانش و مردمش نشده بود
دوباره عصر صداي بلندگو در راهرو بند پيچيد كه اسامي چند نفر را خواند درست يادم نيست اسم اصلي اش چه بود فكرميكنم فريبا نام داشت
صداي كريه زن پاسداري از پشت بلندگو گفت : اين اسامي ... با كليه وسائل ...
او حتي نميتوانست تا جلوي درب برود ، همه براي وداع و روبوسي با او بلند شديم برخي شعر و سرود ميخواندند برخي اشك ميرختند ، من محو تماشا ي اين آهوي زيبا و آموختن از صلابت ، آرامي ، عشق به آرمان و آزادي و تجسم يك نام شده بودم ” مجاهد خلق”
كه خودش ميدانست براي اعدام ميرود ، و احساس كردم تا جلوي درب بند كه او را بدرقه كرديم ، ميخراميد و نه اينكه روي پاهاي خونين اش راه برود
بنظرم اين دارايي و گنجينه مردم ايران است كه تعهد سرنگون كردن رژيم آخوندي و آزادي خلق درزنجيررا دارد و به هربهايي آنرا محقق خواهد كرد.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر